Sunday, January 30, 2005

قانون زندگی

تموم چيزايي که يادم مياد از زمون يچگي
آژير خطر و فرار و سختي
بوي تل تو خونه و دعواهاي خونوادگي
کتک خوردن تو مدرسه به خاطر شلوار لي
وضعيت خراب مالي
ريختن کلان تو خونمون روز تولدم براي مهموني
دوري از کسايي که دوسشون داشتم چون اونا از ايرون شده بودن فراري
صف هاي بلند شير و روغن کپن ،در عين حال اقازاده هاي مايه دار سوار بنز کاديلاک و فراري
سربازاي مفقود الاثر و شهيد تو جنگ تحميلي
پناهگاه هاي جنگي ،دعواهاي خيابوني با بچه هاي خايه مال و کوني
رفيقاي نامردي بي معرفتي ، تف به اين زندگي ، تف ، به ياد که مياد ميشم عصبي ،وحشي
برا اينه که مي گيرم کام از اين هزاري شايد بشم رام تو اين بازي اي خدا افتادم تو دام جوونمو خام
ازت مي خوام که از من باشي راضي
تف به اي زندگي که اخرش مي ميري
يه عمر سگ دو مي زني تا بموني
تحمل مي کني بردگي و بندگي
وقتي بچه اي خوشحالي و خندوني
مي رسي به جووني که مثل بتوني
دنبال بوت و بنگ کتون و خالوني
دوست داري ماشيناي توپ بروني
چيزي از آقايون کم نداري به خودت مي گي ميتوني اون چيزي که حقته از زندگيت بگيري
ولي خودت مي دوني ،از حرفام ميتوني ،ذهنمو بخوني که جوون ايروني يعني زندوني يعني زير شلاق
و باتوم نمي توني حقتو بستوني
حواست نباشه مي بيني تو دودي پاي منقل و وافوري يا شايد بشي تزريقي کنج خيابون بميري
اره داداش به هر حال آخرش سوتي ،اينه قانون زندگي
برا اينه ......
تووان)

Friday, January 28, 2005

ترس

در بازی گرگم به هوا همیشه از گرگ شدن فرار می کردیم . اما اکنون ناخواسته در تمامی بازی ها گرگیم ،بی آنکه از خود بترسیم
( قسمت داستانک روزنامه همشهری )

Monday, January 17, 2005

تو که اینقدر مهربان بودی

جمله بالا انتخاب شده از نامه يکي از بچه هاي بم هست که تبليغات زيادي هم در موردش بر روي بيلبوردها ديدم جمله اي که وقتي شنيدم منو به فکر واداشت .
تو سال هاي دبستان ، معلم سال اخر ما وقتي هر کدوم از شاگرداشو درگير يه مشکلي ميديد(که الان ادم قدر اون مشکلا رو مي دونه )اون رو به اين دلگرم مي کرد که : خدا بچه ها رو دوست داره
اون خدائي که اون مي گفت خيلي مهربون بود .هر چي بود خيلي دوست داشتني بود ولي ادم بعضي وقتا فکر مي کنه که اون معلم دروغ مي گفت يا ...

دفتر خاطرات

مي دونم واسه اکثر آدم ها يه جاهائي هست که اونا رو به ياد قديماشون مي ندازه
ياد دوراني که با هر مشکلاتي که بود گذشت و الان فقط يه خاطرس ، خاطراتي که وقتي اونجاها قدم مي زني انگار داري دفترچه خاطراتتو ورق ميزني .
وقتی یاد اون خاطرات می افتی عشق می کنی که یه زمان چه شور و اشتیاقی برای خیلی از کارها داشتی ...

Thursday, January 06, 2005

آغازي دوباره با بلاگر

هر جوري که حساب کني ، بلاگر خيلي سرتر از بلاگفا و باقي سرويسهاي وبلاگ نويسي ديگه است ... از اين به بعد اينجا مي نويسيم ...

Wednesday, December 22, 2004

زندگی

پيش رويم زندگي در گردش است
روز و شب با خستگي در چرخش است

آفتاب عصر من ، سرد است هنوز
هم نواي شاديم ، درد است هنوز

عشق هم گويا مرا ياري نکرد
هيچ کس با من وفاداري نکرد

ناله هاي من اسير باد بود
سهم من از زندگي بيداد بود

روزهايم تا ابد خواهد گريست
چون که رويائي برايم زنده نيست

در نگاهم زندگي تحقير بود
در جواني هم دل من پير بود

حرف من با عاشقي اين بود و بس
که برايم ساخت از دنيا قفس

"fonly"

اشتباه در افرینش!!!

من فکر مي کنم از سامبو جوجي در روز قيامت در مورد کارهاش به عنوان يک انسان باز خواست نمي شه!!!
منقوله که مي گن تو ليست اصلي خداوند تا اخرين لحظات باقي مونده به تولدش تو رديف گوريل ها بوده که در ثانيه اخر اشتباهي در کار افرينش رخ داده!!